يك عشق
غم بي همزبانيت را به باد خواهم گفت , و حكايت نامهربانيت را به دست نقالان
خواهم سپرد.
چون صيادي بد اقبال به خانه باز خاهم گشت.
يادم نرفته خواهش خاموش با چشماني خسته زتنهايي...
ديشب خيال روي تو با من گفت: اين روزها دوباره تو مي آيي.
هنگام رفتن است !! چشمانم را بستم, برگشتم.
باور نميكنم....
هرگز!!!
آري هرگز....
ديشب تمام ستاره هاي پشت شيشه را با دستانم خاموش كردم.
وقتي شنيدم ماه را به اتاقت برده اي.
نيست در اين دنيا , زمن بيچاره تر..... نيست قلبي از دلم صد پاره تر..
مي دانم شبي باز خواهي گشت و تمام كوچه هاي قلبم را....
لبريز از عطر آمدنت خواهی كرد....
به اميد آن روز