میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش......
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و افسرده خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویی دهم از رنگ گناه
شستشویی دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محا ل
میبرم زنده به گورش بکنم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد میرقصد اشک
آه بگذار بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز به آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب خونین دل
میروم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل
((فروغ فرخ زاد))
